ای منه من، تو کیستی؟

سال ها پیش از این٬من که هرگز شعر نگفته بودم خواستم شاعری
هم کرده باشم٬چیزی شبیه به شعر گفتم:

در این راکد
در این گرداب
در این آرامش موهوم
چرا آیا
می گرداند موج
می غلطاند سنگ
دریا…

از دنیا و خلقت و حیات و ممات چیزی دستگیرم نشده است.
شبی تاریک در اتاق خواب هتل در لاس وگاس خواب بودم٬خیال کردم خدا در اتاقم می باشد.
سلام و ادب و احترام به جا آوردم و پرسیدم: آیا اجازه می دهی سوالی بکنم؟
فرمود: آری. گفتم: آیا زمان و مکان را هم تو آفریده ای؟ گفت: البته!
گفتم: پس تو قبل از اینکه زمان و مکان را بیافرینی کجا بودی؟!
فرمود: فضولی موقوف!!!
راستش این است که از خلق و خلقت و مخلوق چیزی حسابی سرم نمی شود.
حیرانم و بی خبر و ماندن را به مردن ترجیح می دهم و معتقدم که آدمیزاد
مسائل مهم خلقت را نفهمید و گمان نمی رود که بفهمد.
عیبی هم ندارد.
در مجهولات غوظه ورم…